تبليغاتX
قلعه ی تنهایی من
دریا دور است صدای آه کشیدنش را می شنوم

همیشه تو یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره

اگه یه وقت آسمون دلت ابری بود

بدون به اندازه ی کافی

اوج نگرفتی

+ نوشته شده در  ساعت 22:53  توسط الهام  | 

عزیزم سوال کرد تا حالا دلتو شکستم؟

مثه همیشه گفتم نه که یه وقت دلشو نشکنم

+ نوشته شده در  ساعت 14:26  توسط الهام  | 

گفتی:عاشقمی.

گفتم:دوست دارم.

گفتی:اگه یه روز نبینمت می میرم.

گفتم:من فقط ناراحت میشم.

گفتی:به جز تو به کسی فکر نمی کنم.

گفتم:اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم.

گفتی تا ابد تو قلب منی.

گفتم:فعلا تو قلبم جا داری.

گفتی:اگه بری با یکی دیگه خودمو می کشم.

گفتم:اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد خفش کنم.

گفتی:.............

گفتم:..................

حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟

نه.فرق ما اینه که:تو دروغ گفتی و من راستشو!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:1  توسط الهام  | 

یه بار داشتم از کنار ساحل رد می شدم به یک سنگ بزرگ برخورد کردم

که روش نوشته بود .به نظر شما اگه کسی عاشق شد چه کار باید بکنه

منم زیرش نوشتم باید صبر بکنه

چند روز بعد رفتم دوباره زیر نوشته ی من نوشته بودن

اگه نتونست صبر کنه چه کار باید کنه

منم نوشتم باید خودشو بکشه

چند روز بعد رفتم اما دیگه نوشته ای زیر نوشته ی خودم ندیدم

یه جوونی رو زمین کنار تخته سنگ دیدم که ...........

+ نوشته شده در  ساعت 2:5  توسط الهام  | 

سلام به همه ی دوستای گلم مخصوصا اونایی که فراموشم نکردن.بچه ها تورو خدا برام دعا کنید یه

مشکل بزرگ برام پیش اومده .تورو خدا کوتاهی نکنید یه دعا نه خرجی داره نه وقتی از شما می گیره

زندگی مشروط است به سه چیز

اشکی که می خشکد.لبخندی که محو می شود

و یاری که در عالم فراموشی باقی می ماند

****************************************

باید بگم دوست دارم  خیلی دلم تنگه برات

اگه یه روز نبینمت دلم می شه یه آبنبات

اخماتو توی هم نکن  نگاه چپ چپم نکن

آخه منم یه دل دارم دلم رو خیلی دوست دارم

به خاطره همین دله کنار تو من ایستادم

کاش می دونستم الان .تو عاشق کی هستی

اما من چه ساده بودم دل به تو داده بودم

بین این همه غریبه دل به تو داده بودم

تو این دوره زمونه تو به من وفا نکردی

رفتی و منو گذاشتی توی شعله ی نگاهی

آخه نمی دونستم یه روز می ریو تنهام می ذاری

  

+ نوشته شده در  ساعت 11:51  توسط الهام  | 

من از طرز نگاه تو اميد مبهمي دارم

مگير از من نگاهت را كه با آن عالمي دارم

سلام به همه ي دوستاي گلم

من به دلايلي كه يكي از اوونا امتحانات است تا ۱۸ خرداد نيستم

از دوستاني هم كه سر زدن و نظر دادن ممنونم حتما سر فرصت بهشون سر مي زنم

خداحافظ تا ۱۸

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:31  توسط الهام  | 

شب است شبی به سیاهی ظلمت. همان شبی که منتظرش بودم.

شبی که هلال ماه پیداست و قرار است که ستاره ی  عشق

برایم داستان بگوید. کنار پنجره نشسته ام. بازش می کنم .

هوای خنک نسیم گیسوانم را واژگون می کند .

ستاره باز مي خواهد برايم داستان بگويد .

روي ماه مي نشينم و او شروع مي كند..

همه مي گويند ليلي و مجنون به بيابان گريختند و از فرط تشنگي مردند. ولي تو مي داني كه اين گونه

نبود .بيابان نبود .جنگل بود .جنگلي سرسبز .مجنون در كنار درياچه ي عشق به آواز گيسوان درختان

گوش می داد و در فكر بود .در فكر اينكه نامه اش آيا به دست ليلي خواهد رسيد.

نامه اي كه سراسر عشق بود و عشق!

نامه اي كه با خون دل نوشته بود .نامه اي كه به پري درياچه داده بود تا به آن سوي درياچه ببرد .

چند روز گذشت و مجنون همچنان در فكر بود و انتظار را تجربه مي كرد تا اينكه پري درياچه آمد. بر

روي بال هايش ليلي نشسته بود.مجنون كه ليلي را ديد از فرط انتظار به درياچه زد تا پايش طلسم

درياچه را شكست. پري ناپديد شد .درياچه ناپديد شد.جنگل گم شد و تا چشم مي ديد بيابان بود و

بيابان.مجنون خود را به سختي از گل و لاي نجات داد تا به وسط درياچه يا به وسط بيابان رسيد .

آنجا كه ليلي در گل و لاي افتاده بود .مجنون دست ليلي را گرفت و رفتندو رفتند تا از طلسم درياچه رها

شوند.ولي هر چه رفتند درياچه خط پايان خود را نشان نداد و روزها گذشت و ليلي و مجنون تشنه بودند

تا اينكه مجنون در دور دست دسته گلي ديد همان دسته گلي بود كه او براي ليلي كنار درياچه گذاشته

بود.اميدش به پايان درياچه بود. باز هم رفتند .آنقدر خسته بودند كه دگر ناي يك قدم رفتن هم نبود به هر

رنج بود به هم كمك كردند .آنها با مرگ فاصله اي نداشتند.دستشان به گل رسيد.گل را هر دو دست در بر

گرفتند.درياچه برگشت .جنگل برگشت .پري آمد ولي اين بار بر روي بال هايش جسد دو عاشق بود

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:38  توسط الهام  | 

عمری است که نگاهم را به آسمان نیلگون نگاهت پیوند داده ام

تا بفهمی چقدر دوستت دارم و چقدر تنهایم

نمی توان به راحتی از زندگی گذشت

و نمی توان بی تفاوت از کنارت گذشت

ولی بارها خواستم صدایت کنم ولی نتوانستم

وقتی به خود آمدم که هر چه تو را صدا کردم صدایم را نمی شنیدی

و با دلی شکسته و همچون امیدوار بر روی ابرهای آسمانی

قدم نهادی و رفتی و من ماندم و آیینه ی نقره ای اشک هایم

و دیدگان ستاره های شب

و ای ستارگان شب دختری بر روی زمین با نگاه های دوخته شده ی خود

به آسمان بی کران خدایی دل به شما سپرده است

سلام به اون ناشناسی که با کامنتاش منو شرمنده می کنه ولی باید بدونه که مشکله خودشه که از من بدش میاد در ضمن لازم نکرده که به وبلاگ من بیاد و بی شخصیتی خودشو نشون بده

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:22  توسط الهام  | 

اگه از عشقت بخونم           بازم بهم امید میدی

اگه بازم نگات کنم          دست منو باز می گیری

اگه بازم صدات  کنم        عشق منو یاد می کنی

اگه برات اشک بریزم            حرفامو باور می کنی

اگه برات گل بیارم            دست منو رد می کنی

اما محاله بتونی                     مثل منو پیدا کنی

+ نوشته شده در  ساعت 20:11  توسط الهام  | 

آن شب که به تو گفتم منتظرت می مونم

من موندمو تنهایی و با چشمان پر خونم

ولی آن شب با آسمان گرفته.پاییزی دلگیر

و نم نم بارون و صدای جیر جیرک ها بودند که مرحم

غم های من بوند.تو رفتی و من همچنان منتظرم منتظر.....

اما دیگر جیرجیرک ها و نم نم بارون مرحم غم های من نیستند

این شب است که به من امید می دهد و خاطرات تو را زنده می کند

و اما دوباره شب آمد با همه ی خوبی هایش با همه ی نگاه های تیزبینش

و من همچنان منتظرم منتظر...........

+ نوشته شده در  ساعت 22:7  توسط الهام  | 

 

خدایا!به تو پناه می برم از سنگ هایی که شیشه ی قلبم را می شکند

از این سکوت.از کوه درد و اندوه روییده بر شانه هایم

خدایا خوب می دانی که هر شب در اشک چشمانم خود را غسل می کنم

وبر بستری از اندوه و غم می خوابم و آرام آرام تو را فریاد می زنم

پس ای یکتای بی همتا مرا دریاب

خدایا! کویرانه از تو می خواهم که باران لطفت را همیشه بر من بباری

دلم تنها با یاد تو سبز خواهد ماند

خدایا دلم پرواز می خواهد و در میان این بی راهه ها

تنها امیدم به توست تا دستم را بگیری و مرا پرواز دهی و تنها تو می توانی لذت رهایی را به من بچشانی

+ نوشته شده در  ساعت 22:1  توسط الهام  |